خسته شدم از این روزگار
خسته شدم از این روزگار
از این دو رویه بودم مردم
از این تفاوتهای فاحش. از اینکه میان پیشت یه حرف میزنن و میرن اونطرف به راحتی نقضش می کنن.
تا به کی باید تحمل کرد. باید دید و هیچی نگفت. باید دید که به راحتی تفاوتها داره استعدادها رو ویران می کنه. تو یه مقیاس کوچکی مثل تهرون، تو یه فاصله ۱۰ کیلومتری از نظر بعد مسافت، تو جنوب شهر تهرون، محلات مولوی و شوش و ... دختر ۱۸ و ۱۹ ساله واسه یه لقمه نون واسه خونه مردم کار می کنه و گه گاهی هم میشه که دستش رو دراز می کنه پیش این و اون، دیده میشه که عده ای هم به سمت کارهای ناشایست کشیده میشن، پسرای که می تونن نسبت به دخترای خونه آزادی بیشتری داشته باشن، وقتی گذری پاشون به شمال شهر باز میشه و این تفاوتها رو میبیننف پیش خودشون میگن چرا من نباشم و چرا من نداشته باشم. وقتی می بینن که جامعه برا اونا ارزشی قائل نیست و فقر خانواده نذاشت درس بخونن و تخصص پیدا کنن، فقر و اعتیاد گریبانگیرشون شده، چیکار می تونن بکنن جزء اینکه برن سراغ کار خلاف. در حالی که تو بالا شهر تهرون که ثروت تو دست یه عده ای جمع شده و نمی دونن از زور داشتی چیکار کنن،طرف نمی دونه باید چی بخوره و چه بپوشه و چی سواره بشه. ای خدا اینه اون حکمتت که گفته بودی؟
به خدا وقتی گذرم می افته به اون طرفا و تکدی گری دخترای ۱۸ ساله و کم سن و سال تر از اونا را می بینم، به این موضوع فکر می کنم که چرا باید دختری تو همون سن و سال یه ۱۰ کیلومتر بالاتر با بابا و مامانش سر این که برن فرانسه یا کانادا بحث میکنه.
باید چشم بصیرت داشته باشی و اینا رو ببینی. اگه دلت با مردمت باشه، برا اونا و با اونا باشی اون زمان می تونی بفهمی من دارم چی میگم.
خدایش این چه حکمتی هست؟ خدا چی رو می خواد بگه. چرا اینقدر تفاوت؟
دلم دیگه ریش ریش شده. تحمل این جامعه و مردمش که همه کارشون شده دو روی برام عذاب آور شده. دیگه تحملم طاق شده، نمی تونم ببینم و چیزی نگم و بریزم تو خودم. نمی تونم ببینم و کاری اگه از دستم بر میاد انجام ندم. ای خدا!
خیلی وقتا خیلی چیزا رو گفتم و خیلی حرفا رو زدم و از خیلی ها ضربه خوردم. خوب این چیزی است که تو این سالها باهاش اخت شدم. و اینو فهمیدم که واسه هدفی که دارم و راهی که انتخاب کردم ثابت قدم باشم. نامهربانی زیاد و آدم فروشی زیاده ولی واسه اهداف والا، این نامهربانی ها نباید مانع راه باشه.
تا زمانی که تو این مملکت بخوان بطری آب دماوند رو ۰.۵ لیتری بدن ۲۰۰ تومان و بنزیت ۱ لیتر باشه ۸۰ تومان، هیچ انتظاری هم نمیشه داشت که به جایی برسیم. باید خودمون بپا خیزیم و اینکه بگیم دولت بیاد حل کنه، کاملا انتظار غلطی هست و تا زمانی که نان تو این مملکت باشه قرص ۱۳ تومان همینه. من شخصا مخالف گرانی نیستم. بگذار همه چی گران باشه ولی درآمد سرانه مردم بالا باشه تا بتونن برا خودشون پس اندازی داشته باشن.
اگه نون لواش بشه قرصی ۵۰۰ تومان که قیمت واقعیش هم همین حد است، دیگه طرف نمی ره نانوائی واسه یه خانواده ۵ نفره با قیمتی ۱۳ تومان ۲۰ قرص نان نمی خره که نصفش رو بریزه تو سطل آشغال. به همین راحتی نان رو میرزین دور.
تا زمانی که بنزین رو اون بالا شهری با درآمد ۵-۶ میلیونی و اون فقیر پایین شهری هر دوشون لیتری ۸۰ تومان استفاده کنن، به نظر شما میشه امیدی داشت؟
تحمل این تفاوتها خیلی سخت است.تو تمام ممالک گران ترین مبالغی که مردم پرداخت می کنن واسه سوخت و نان و آب است در حالی که تو این مملکت از همشه ارزون تر همین سه قلم استف آبی که تو تهرون مردم استفاده می کنن تو خونه هاشون لیتری ۱ تومان براشون تموم میشه، در حالی که برا این آب لیتری ۲۸۱ تومان هزینه می شود.چرا؟
من که دیگه نمی تونم.
کم آوردم.
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - دانشجوی ایرانی
فاصله انگشتان دست
* می دونی چرا بین انگشتان دست فاصله هست؟ چون یه روزی یه دستی پیدا می شه که این فاصله رو پر کنه
* همه چیز را بخاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت ،سکوت را در شب،شب را در بستر ،بستر را برای اندیشیدن به تو دوست میدارم من عشق را در امید ،امید را در تو ،تو را در دل، دل را در موقع تپیدن به خاطر تو دوست دارم ای دوست من خزان را به خاطر رنگش، و بهار را به خاطر شکوفه هایش و خدایی که دل را برای تپش ،تپش را در پاسخ ،پاسخ را در چشمان قشنگ تو برای عصیان زندگی آفرید دوستدارم
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - دانشجوی ایرانی
لطفا کمی مکث کنید!!
رسیدن به اوج کار راحتی نیست ،اما در اوج ماندن کار بسیار سختی است .
زمانی عاشق می شوی که در قلبت جایی برای عشق وجود داشته باشد.
آینده از آن توست ، اگر از امروزت حداکثر استفاده را ببری .
تنها زمانی پیر شده ای که احساس پیری کنی.
توانمندی و قابلیتهای تو به اندازه ای است که آنها را ببینی.
یاس و ناامیدی تنها به دنبال آدمهای ضعیف می گردند.
تنها زمانی به عقب برگرد که بخواهی درسی از گذشته ات بگیری.
کسانیکه سریعتر میروند همیشه زودتر به مقصد نمی رسند.
قدرت واقعی در منطق قوی تو نهفته است.
تاریکی و سکوت شب زیباست به شرط آنکه در آن تاریکی ، روشن فکر کنی.
می توانید بهترین باشید ، کافی ست که بخواهید و اراده کنید، باور کنید.
به همین سادگی . لطفا کمی مکث کنید!!
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - دانشجوی ایرانی
بهونه موندن
سلام ای تنها بهونه واسه موندن نیستی تا آواره ات شوم چه می شود کرد در به در نبودنت می شوم
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/۱٠/٢٠ - دانشجوی ایرانی
معنی واژه عشق
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی رفتن و ترک دیار
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی بندگی آزادگی
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/٩/۱۳ - دانشجوی ایرانی
تنهايی من
خاطره ی حرفای کسی که دوسش داشتی هميشه با ادم می مونه ولی حيف.... احساس میکردم قلبم داره اتش میگیره حرفاش توی مغزم می پیچید یاد اوری حرفاش چنان اتشم میزد که گلوم میسوخت پشتم میلرزید و وحشترده زیر اوار غمش له میشدم اینبار از خودم هم متنفرم و زیر اوار راه فراری نمیبینم چطور ان همه زیبایی و محبت اسیر زندان سرد شد و با بی تفاوتی خاموش شد نفهمیدی چطور قلبم پاره پاره شد و دم نزدم .
این روزها عجیب دلم گرفته ...
دیگر پرواز پرستوها برایم زیبا نیست . دیگر دستم پرده آویخته شده از پنجره را لمس نمیکند و کنار نمیزند ...
چقدر از خودم خسته ام ؛ چرا که دیگر حتی چشمانم ، مسیر نگاهش را برای چیدن ستاره به سوی آسمان پرواز نمیدهد و من ... آری عجیب دلم گرفته ....
تنهاییمو قسمت میکنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/٩/۱٠ - دانشجوی ایرانی
کجای بی وفا؟ رفتی و منو تنها گذاشتي

راه بين من و تو دورترين فاصله شد...
برای به هم رسيدن دلا بی حوصله شد...
حالا امروز ديگه من اسم تو يادم نمياد...
ديگه حتی دل من خاطره هاتم نميخواد...

...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/٩/۱٠ - دانشجوی ایرانی
قدر دان باشیم نه اینکه شکننده دل پاکشان.
به نام يگانه خالق سزاوار پرستش
با عرض سلام خدمت شما و آرزومند بهترين آرزوها و خوش ترين لحظات برای شما و خانواده محترمتان.

چتر حمایت او را احساس می کنی............ ......... .زمانی که خواهر توست.....

گرمای محبت او را احساس می کنی............ ...زمانی که دوست توست.....

هیجان و عشق او را احساس می کنی............ ...زمانی که عاشق توست.......
از خود گذشتگی او را احساس می کنی...........زمانی که همسر توست......

پرستش وایثار او را احساس می کنی..........زمانی که مادر توست....

دعای خیر او را احساس می کنی..........زمانی که مادر بزرگ توست
وباز هنوز او استقامت دارد............ ......

قلب او بسیارظریف و شکننده است

بسیار شوخ وشیطان............

بسیار فریبا............

بسیار بخشنده............ ..

بسیار خوش آهنگ............ ..
او یک زن است............ ....
.

او يک زندگی است
و اين يه حقيقت انکار ناپذير است .
............ ......... ..
پس بيايم قدر مادران،خواهران، همسران و دوستان خود را بدانيم چون به معنای واقعی يه فرشته هستند.هديه الهی از جانب حق تعالی که منت بر ما نهاد.نيايد آن روزی که به خاطر خواسته های فانی اين دنيای خاکی و زودگذر خدای ناکرده دلشان را بشکنيم و احساسات پاکشان را فدای خواسته های خود بکنيم.خدايا همين جا ازت می خوام که همه شون رو به سلامت و سرزنده گی حفظ کن و نيار اون روزی رو که ما ارزش اين نعمت الهی رو ناديده بگيريم. چون اين يه واقعيته که پشت هر مرد موفقی يه زن فداکار ايستاده.
Respect And Love her
به او احترام بگذار و به او عشق بورز
در پناه حق تعالی هميشه ايام شاد و موفق باشيد.و غم را در کاشانه دلتان راهی نباشد.
ارادتمند همه دوستان عزيز: کيوان معصومی
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/٩/٩ - دانشجوی ایرانی
افتخار شیر زن ایرانی- چرت و پرت موقوف
ای فضایی من! از اون بالاها یادت باشه اگر من معلوم نبودم حداقل به یاد من باشی. ( خوب فکر کنم دوزاری های همه آنتن داد ) بله، خانم انوشه انصاری اولین فضانورد ایرانی را می گویم. الآن واقعا بد دوره ای شده، راجع به این خانم با هر کی صحبت می کنم یا رگ حسادتش گل می کند و می گوید: آره پول زیاد این حرف ها را هم دارد! یا رگ فمینیستی از نوع ایرانی اش می زند بالا و می گوید: نخیرم ایشون امریکایی هست و ایرانی نیست! و خلاصه در این چند هفته با انواع و اقسام رگ و ریشه ها مواجه شدم که از همه خنده دارترش این بود که یک نفر گفت: این خانم اصلا ایرانی بودنش را هم ننگ می داند!!!
من اینجا راجع به بیوگرافی انوشه انصاری چیزی نمی نویسم، چرا که در خیلی از اخبار ،سایت ها و وبلاگ ها راجع به وی نوشته اند، حتی در دائره المعارف ویکی پدیا هم یک صفحه دارد. فقط خواستم بگویم اگر به جایی رفتید و دیدید طرف دارد حرص می خورد که چرا این خانم به فضا رفته، زیاد سخت نگیرید. حسادت است و کاریش هم نمی شود کرد. نمونه هایش را یک پزشک عزیز در اینجا جمع نموده است ولی اگر روزی انوشه خانم سر و کله اش این طرفها پیدا شد و وبلاگم را خواند، بداند که من بعنوان یک ایرانی، به چنین هموطنی افتخار می کنم.
افکار امثال من، انوشه و سایر بچه های همسن و سال ما در دوره کودکی با فیلم ها و سریال های تلویزیونی چندی همچون سریال پیشتازان فضا که راجع به سفرهای فضایی بود، شکل گرفت. در دوره ما دیگر کسی نمی خواست فقط دکتر و مهندس بشود. دوره کودکی ما مصادف بود با عصری که بچه ها دوست داشتند فضانورد و زیست شناس شوند یا به قطب شمال و جنوب مسافرت کنند و خیلی از کارهای نکرده و نشده را به منصه ظهور برسانند، افسوس که گردباد کینه و حسد وزیدن گرفت...
شاید من و شما پول لازم را برای سفر به فضا نداریم. امیدوارم شما هم به آنچه علاقه دارید، برسید. من مطمئنم که قرن ها بعد و حتی ده ها سال بعد، افرادی این مطالب را خواهند خواند و در ذهن خود نام بسیاری از ما ایرانیان این عصر را بر زبان خواهند آورد که کارهای بزرگی انجام داده ایم. 
ما اینجوری ام دیگه. کاریش هم نمیشه کرد
راستی نظر یادتون نره. بنویسید هر چی دلتون می خواد.
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/٩/٦ - دانشجوی ایرانی
با سلام خدمت همه دوستان این چند وقتی حسابی سرم شلوغ بود از یه طرف دنبال کارهای نشریه پرچین و کانون مازندرانیها و از یه طرف برنامه شمال و مراسم عروسی و از همه مهمتر مشغله کاری مانع از اون شد که دو هفته ای به وبلاگم سر بزنم.
دیگه نشد و حالا هم که وقت کردم یهو به یادم افتاد ای بابا من هم مثل اینکه وبلاگ دارم برم سراغش ببینم چی شده . که دیدم چند تا از بچه ها زحمت کشیدند و برام نظر دادن. دستتون درد نکنه، حسابی شرمنده کردید.
یه پیام هم برای همه اونائی که با ما نیستند البته منظور حضور فیزیکی شونه ولی خوب دل پاک و بی غل و غششون با ماست. به همه اونائی که عاشق مازندران و طرفدار شمالی های خونگرم هستند ما با تلاشهای بچه های گاهنامه، که من هم جز کوچکی از آنها هستم نشریه پرچین رو تا پایان آذرماه آماده چاپ می کنیم. اگه دوست دارین و منت بر سرما می ذارین، قدم رنجه کنید ما را یاری دهید. ارادتمند همه شما معصومی
نظر یادتون نره ها.
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/٩/٦ - دانشجوی ایرانی
داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره اومدی تو غمها غوطه ور شدم٬چرا...
دیگه گولم نزن دروغ نگو٬نگو که قلبت با منه...
تو دیگه مُردی و این حرف آخره...
وقتی نمی بینم تو رو٬چشمامو واسه کی بخوام...
نرو٬ تو هم مثه من نمی تونی دووم بیاری٬نرو...
نمی تونم ببخشمت٬ دور شو برو نبینمت...
گفتم نرو... پر پر میشم...
هیچ عشق دیگری هم بستر رویاهایم نیست
می روی...
می رویم...
با هم بر آب های زمان
تنها مسافر سایه های خیالم تویی
از آن منی
بیارام با رویایت درون رویای من...
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/۸/٢۱ - دانشجوی ایرانی

يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد: "به نظر تو مهم ترين عضو بدن کدام است؟" در طول همه اين سال ها آن چه را که فکر مي کردم درست باشد، مي گفتم.
در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن، از همه چيز مهم تر است، پس گفتم: "گوش هايم" اما مادرم در پاسخ گفت: "بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند." پس از گذشت چند سال، در ايام نوجواني، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مسئله بسيار انديشيده بودم گفت: "چشم هايم". او رو به من کرد و گفت: "مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم. وليکن پاسخت درست نيست، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند."
در طول سال هاي متمادي، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود، البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد.
در عنفوان جواني ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيد، مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: "دلبندم، آيا متوجه شدي که مهم ترين عضو بدن کدام است؟" جدا غافلگير شدم. اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند، راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست. او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت: "اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني! امروز، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري." سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: "مهم ترين عضو بدن شانه هايت است." متعجب پرسيدم:"آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگاه مي دارد؟"
گفت: "نه، به اين دليل مهم ترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد. پسرم، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است. آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي."
از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تر است و تکبر و خودخواهي بدترين صفت.
«تقديم به کسي که هيچ وقت شانه هاي قدرتمند و مهربونش رو که بهترين تکيه گاه برايم بوده از من دريغ نکرده، حتي در مواقعي که خودش احتياج به شانه هايي براي رسيدن به آرامش داشته.»
«عزيزترينم ... تا ابد دوستت دارم»
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/۸/٢۱ - دانشجوی ایرانی

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر اینکار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچ کس این همه آزار من زار نکرد
گرچه آزردن من هست غرض مُردن من
مُردم، آزار مکش از پی آزردن من
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/۸/٢۱ - دانشجوی ایرانی
مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه ای مینشیند وآواز میخواند
و احساس میکند شاخه میلرزد ولی باز به آواز خود ادامه میدهد زیرا
مطمئن است که بال و پر دارد
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/۸/٢٠ - دانشجوی ایرانی
خدا نگهدار
امروز مانند همیشه زیباست مانند همیشه خورشید داشته است مانند همیشه همه چیز دارد اما اطمینان دارم مانند هر شب امشب ماه نخواهم داشت.......
یادگاری بر قلب من نوشتی ، اسمت را در برگ برگ زندگی من حکاکی کردی. اما حالا؟...
یادگاری هایت در نزد من به امانت خواهد ماند و در مقابل آنها تنها قطره اشکی به نماد رسید به تو خواهم داد....
اسمت را نمیتوانم از برگ برگ زندگیم پاک کنم پس تمام صفحه های با تو بودن را خواهم درید و اسمت را به تو خواهم داد تا شاید روزی در صفحه زندگی مرد دیگری قرار دهی.
احساسات لطیف را نمی توان پاک کرد.پس تنها می توان آنرا در نهایت به قتل رسانید.
شاید از امروز من یک قاتل سر گردان باشم.قاتلی که هیچ دادگاهی توان صادر کردن رای اعدام را برایم نداشته باشم.
نمی دانم شاید باید از خویش فرار کنم به نا کجا آباد پناه ببرم! به دور دستها جایی که مطمئن باشم دیگر اثری از تو نخواهم یافت! اما احساس میکنم امکان پذیر نیست×
فریادم را از پس این جملات می شنوی؟ حتی آسمان هم از فریاد من گریست اما ابن بار دیگر گریه مکن!
در سراب زنگی تنها امید به چشمان تو داشته ام ، اما این بر در سراب زندگی مدفون خواهم شد.
راهنمای شبهای تاریک من-فریاد رس روزهای طوفانی من - ستاره آسمان به ستاره ام و رویای همیشگی خوابهای من
دیگر تنها با رویایت زندگی خواهم کرد..............
خدانگهدار
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/۸/٢٠ - دانشجوی ایرانی
بر لبانم غنچه ي لبخند پژمرده اس
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي، نه سروري، نه هم آوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است
يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است
اين چه آييني ، چه قانوني ، چه تدبيري است ؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر.
من از اين آهنگ يكسان و مكرر عاصيم ديگر.
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي ، شوري ، نشاطي ، نغمه اي، فريادهاي تازه مي خواهم
من به هر آيين و مسلك كادمي را از تلاشش باز دارد عاصيم ديگر
من اميد تازه مي خواهم ، افتخاري آسمانگير و بلند آوازه مي خواهم...
شهر ما آسماني داشت
تابش ماه آفتابي را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه ي شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايكوب پر عدود ما چو بيد از باد مي لرزيد
اينك آه همبستري با دختر خورشيد و اين هم خوابگي با دار ظلمت
من كه هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم زد
گردن من زير بار كهكشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني هياهو، زندگي يعني تكاپو ،
زندگي يعني شب نو ، روز نو ، انديشه ي نو،
زندگي يعني غم نو ، مسرت نو ،پيشه ي نو ،
زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد...
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ
من ز مرگ از آن نمي ترسم كه پاياني است بر طومار يك آغاز
بيم من از مرگ يك آرامش جاويد و بي جنجال و يكسانيست
بيم من از مرگ يك افسانه ي دلگير و بي آغازو پايانيست
من سرودي را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم
من نمي خواهم اسير سحر يك لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه ، لب تازه، شراب تازه ، عشق تازه مي خواهم
من به هر دم ،هر زمان ،با هر نفس يك آرزوي تازه مي خواهم
قلب من با هرتپش يك آرمان تازه مي خواهد
سينه ام با هر تپش يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال، حتي يك خدا را سجده كردن ، قرن ها اورا پرستيدن
يا زخشم يك خدا همواره ترسيدن
يا به يك مذهب هميشه پاي يك ايمان فشردن دل نمي بندم
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند نيك هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود حرام مي پرستي را
من به آيين قرون بردگي ها ياغيم ديگر ، ياغيم من
ياغيم من گر بگيرندم ،بسوزانندم
گر به دار آرزوهايم بياويزند
گر به سنگ ناحق تكفير ، استخوان شعر عصيان غرورم را فرو كوبند
من از اين پس ياغيم ديگر،ياغيم
ياغيم من، ياغيم من، ياغيم
برگرفته از وبلاگ: http://www.cloob.com/browse.php?id=644803
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/۸/٩ - دانشجوی ایرانی
قفسم را مىگذارى در بهشت،1 تا بوى عطر مبهم دوردستى مستم کند؛ تا تنم را به دیوارهها بکوبم؛ تا تن کبودم درد بگیرد و درد، نردبانى است که آن سویش تو ایستادهاى براى در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطى هستم و بیش از آن چه باید، خودم را درگیر نمىکنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه مىکشم. تن نمىکوبم به دیوارهها که درد، مرا به تو برساند.
***
قفسم را مىگذارى در بهشت تا تاب خوردن برگها، تا سایههاى بىنقص درختان انبوه، دیوانهام کند؛ تا دست از لاى میلهها بیرون کنم؛ تا دستم لاى میلهها زخم شود و زخم، دالانى است که در پایانش تو ایستادهاى براى در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطى هستم و خود را درگیر نمىکنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه مىکنم و دستم را زخمى هیچ آرزویى نمىکنم.
***
با من چه باید بکنى که به میلههایم، به فضاى تنگم، به دیوارهها، آن چنان مأنوسم که اگر در بگشایى پر نخواهم زد؟ بالهایم چیده نیست؛ پایم به چیزى بسته نیست که نیازى به این همه نیست. در من خاطره درخت مرده است. آبى، رنگ امسال نیست و واژه آسمان، مرا یاد هیچ چیز نمىاندازد. من صحنه را سالهاست ترک کردهام.
***
صحنه آماده بود. گفتى تماشاگران بنشینند. ردیف ردیف؛ صف به صف؛ تماشاگران نشستند. رقباى من که پیش از من براى نقش اول، انتخابشان کرده بودى و نتوانسته بودند و نکشیده بودند، نشستند. چشم دوختند به صحنه و من پشت پرده چه حالى داشتم.
***
کوهها سر در هم، پچ پچ کنان؛ دریاها دامن در دامن، غرّش کنان؛ فرشتهها بال دربال و آسمان آن بالا... نخوت از چشمهایشان مىبارید و هیچ کدام باور نداشتند که کسى بتواند؛ که کسى نقش اول باشد. وقتى که آنها باختهاند؛ وقتى که آنها کنار رفتهاند.
گفتى: «وقتش نزدیک است؛ آماده باش»! گفتم: «نه تنها من؛ نه فقط آنها که آن سویند؛ تو حتى خودت هم مىدانى که مىافتم؛ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً». گفتى: «مىدانم آن چه نمىدانند؛آماده باش»! یادم هست گریه مىکردم. شاید براى اولین بار. گفتى: «پرده بالا رفته است» و من هنوز گریه مىکردم.
کوه گفت: «این کوچک»؟ آسمان گفت: «این فرودست»؟ فرشتهها گفتند: «خون مىریزد»! و تو حتى خودت گفتى: «این ستمکار نادان»! و رقباى من همه خندیدند. من ایستاده بودم آن وسط. روبهروى همه ذراتى که براى من آفریده شده بودند و کنجکاوانه سرک مىکشیدند تا بدانند چرا برترم. ایستاده بودم آن وسط و خیلى ترسیده بودم. خودم حتى نمىدانستم ظالم و خونریزم؛ فراموشکار و عجول یا آن چیز دیگرى که فقط او مىداند. ایستاده بودم تا روح دمیده در من را تماشا کنند و شرم، روى پیشانىام عرق مىکرد. شرم نقشى که مىدانستم توانش در من نیست؛ نمایشى که مىدانستم کار من نیست. لم نجد له عزماً در من تکرار مىشد. هزاران بار! و نمىفهمیدم چرا با من چنین مىکند اگر دوستم مىدارد. تماشاى حقارت من و فرو افتادنم آیا لذتى دارد؟ و نیشخندهاى تمسخر بود که از لبهاى ذرات مىبارید. حتى فکر کردم این یک بازى است. فکر کردم من مهره بازى شدهام، براى این که بخندند؛ براى این که... و نبود و صدایت آمد که گفت: «بار را بگذارید».
ناگهان شانههاى خردم سنگین شد. نفس در سینه هستى حبس بود. لبها روى نیشخند، همان طور خشک شده بودند و من آن زیر، آن پایین، رنجى سترگ را عرق مىریختم. زانوانم آماده تاشدن بودند و فرو افتادن. گفتى: «حالا بیا»! نمایش، آغاز شده بود و نقش من - نقش اول - همین چند گام بود که باید بر مىداشتم. حتى ایستادن با آن فشار روى گردهها ناممکن مىنمود؛ چه برسد به پیش رفتن.
تو گفتى: «بیا» و عجیب بود که گفتم: «لبیک»! راه افتادم که بیایم و همان لحظه زانوانم شکست و خاک را لمس کرد و خاک را لمس کردم. ذرات، خیره خیره مرا مىپاییدند. نفس در سینه هستى حبس بود. افتاده بودم آیا؟ تمام بود؟ رد شده بودم یا هنوز نمایش دنباله داشت؟ زانوانم را آهسته از خاک جدا کردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آن جا بود؛ روى شانههاى ترد من! عجیب بود؛ تا ایستادم، نیشخندها محو شد؛ نفسها آزاد شد و ذرات فریاد زدند: «تبارک الله احسن الخالقین»! فریادشان از صداى شکستن استخوان طاقت من زیر ثقل بار بیشتر بود.
من گیج بودم. کجاى این منظره رقتآور، این همه با شکوه بود که بر چشمها و لبها، حیرت و تحسین نشسته بود؟ عجیب بود که تو دوباره گفتى: «بیا»! عجیب بود که دوباره گفتم: «لبیک»! و باز مثل مورچهاى زیر سنگینى نانى بزرگتر از دهان خودش، افتادم و برخاستم؛ باز همهمه شد؛ باز گفتند: «تبارک الله»! من لاى همهمهها، صدایت را شنیدم که به همهشان گفتى: «این بود آنچه مىدانستم.» و گیجتر شدم. افتادنم را مىدانستى یا برخاستنم را؟ نقش اول نمایشت همین بود؟ همین که با این که مىدانم که مىشکنم، بار را بر مىدارم؟ همین که مىافتم و باز برمىخیزم؟ همین که با تن نحیفى که هیچ تناسبى با کوه ندارد، مىگویم لبیک؟ همین شکوه رنج سترگ من؟
***
تماشاچیان هنوز نشستهاند؛ درست همان جا؛ ولى من صحنه را سالهاست ترک کردهام؛ گریختهام. آخرین بارى که افتادم روى خاک، دیگر برنخاستم. تو مدام صدایم مىکنى که بیایم جلو؛ که این صحنه را تمام کنم؛ ولى من...
رمضان که مىشود، صدایت را بلند مىکنى؛ بلند و بلندتر. من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان مىشوم. تو هر رمضان، قفسم را مىگذارى در بهشت تا هوس کنم؛ ولى من... چرا رهایم نمىکنى؟ مىخواهم بچرم؟...
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/٧/٢۸ - دانشجوی ایرانی
دوست
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/٧/٢٧ - دانشجوی ایرانی
.jpg)
قلب من به تو غريبه , داره يه عادت ديرينه
هر روزي كه تو رو ميبينه , عشقشو به چشم ميبينه
نميدونم كه چه حسي, قلبمو سوي تو مي كشونه؟
نمي دونم كه چه كسي, بذر عشق رو توي دلم مي نشونه؟
بمیره او کسی که گل رو از باغ مي چينه
كاشكي اين ديده, روز بي تو بودن رو نبينه!
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/٧/٢٤ - دانشجوی ایرانی
ی ی ی () ی ی ی ی یی.

јی
ی ی .ی ی ی. ی ی ی . ی ی
ی ی ی ی. یǠی ی ی یی ی ی Ȑی.
ی ی ی .

ی ی ی ی.
ی.
...
پيام هاي ديگران()
link
۱۳۸٥/٧/٢٤ - دانشجوی ایرانی