تنهايی من
خاطره ی حرفای کسی که دوسش داشتی هميشه با ادم می مونه ولی حيف.... احساس میکردم قلبم داره اتش میگیره حرفاش توی مغزم می پیچید یاد اوری حرفاش چنان اتشم میزد که گلوم میسوخت پشتم میلرزید و وحشترده زیر اوار غمش له میشدم اینبار از خودم هم متنفرم و زیر اوار راه فراری نمیبینم چطور ان همه زیبایی و محبت اسیر زندان سرد شد و با بی تفاوتی خاموش شد نفهمیدی چطور قلبم پاره پاره شد و دم نزدم .
این روزها عجیب دلم گرفته ...
دیگر پرواز پرستوها برایم زیبا نیست . دیگر دستم پرده آویخته شده از پنجره را لمس نمیکند و کنار نمیزند ...
چقدر از خودم خسته ام ؛ چرا که دیگر حتی چشمانم ، مسیر نگاهش را برای چیدن ستاره به سوی آسمان پرواز نمیدهد و من ... آری عجیب دلم گرفته ....
تنهاییمو قسمت میکنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

